دوشنبه سیزدهم مرداد 1393

حافظ ...

سلام


دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
 
چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
 
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
 
از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و می در پیاله بود
 
بر آستان میکده خون می‌خورم مدام
روزی ما ز خوان قدر این نواله بود
 
هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
 
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود
 
دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه
یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود
 
آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر
پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود
 
خدانگهدار
نوشته شده توسط مصطفي در 5:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم خرداد 1393

فاضل نظری ...

سلام

 

راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مردست
در پیله ابریشمش پروانه مردست

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها ! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است...

فاضل نظری

 

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 10:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم بهمن 1392

علیرضا بدیع

سلام


باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم!
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام


در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...

خدانگهدار
نوشته شده توسط مصطفي در 11:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم دی 1392

قرار بود سر بی گناه بدار نباشد !!!

ولی خیلی کارها اشتباه نیست چه برسه به تکرارش و شاید دلی را شاد کنیم

سلام

"قرار بود سر بی گناه بدار نباشد
قرار بود فقط تا به پای دار بیاید"

قرار بود به دلها کمی قرار بیاید
قرار بود که اسباب پای کار بیاید

قرار بود نرنجد کسی زگفتن حقی
قرار بود نرنجد دلی زگفتن حرفی

قرار بود سرعقل روزگار بیاید

"قرار بود سر بی گناه بدار نباشد
قرار بود فقط تا به پای دار بیاید"

قرار بود خدا باشد و محبت مردم
قرار بود وطن هم در این شمار بیاید

برای آن که بدانیم بهار چه زیباست
قرار بود که بعد از خزان بهار بیاید

قرار بود که کیوان ما به مدرسه ی عشق
بپای خویشتن و از روی اختیار بیاید

"قرار بود سر بی گناه بدار نباشد
قرار بود فقط تا به پای دار بیاید"

"پرواز همای"

خدانگهدار
نوشته شده توسط مصطفي در 4:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آذر 1392

شمس الدين بختكی

سلام


ساعت به خواب رفته ، قرارت نمی رسد

پاییز می دود به بهارت نمی رسد

هرچه گل است، من به تو تقدیم می کنم

یک شاخه هم به خواستگارت نمی رسد

انگار در نشانی تو دست می برند

از نامه ها یکی به دیارت نمی رسد

حتی برای خاطر چشمان کور من

تصویرهای تیره و تارت نمی رسد

هر 8 شنبه را تو به من فکر می کنی

پاهای من به روز شمارت نمی رسد

*((لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد))*

آقا ! دلت خوش است نگارت نمی رسد

حتی اگر اصالت کاشانی ات دهند

قدری گلاب هم به مزارت نمی رسد

تا ارتفاع موی تو قدم بلند نیست

لب های من به سرخ انارت نمی رسد

زاینده رود با پل خواجو برای تو

این میهمان به میز ناهارت نمی رسد

چون بچه ها به شوق تو پر در می آورم

پرواز من ولی به قطارت نمی رسد!

حالا که دیر آمده ای،زود می روی

آهوی من به فصل شکارت نمی رسد

این بیت آخر است ، سلامت رسیده ام 

یعنی سرم به حلقه دارت ... نه ! می رسد!


خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 9:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم شهریور 1392

رحیم معینی کرمانشاهی

سلام


من نگویــــم، که به درد دل من گــــوش کنید
بهتــــــر آن است که این قصــه فراموش کنید

عــــــاشقان را بگـــــــذارید بنالنــــــد همــــه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

خــــون دل بـــــود نصیبم، به سر تربـــت من 
لاله افشــــان به طرب آمده، می نوش کنید

بعــــد من سوگ مگیــــرید، نیــرزد به خــــدا
بهر هــر زرد رخی، خویش سیه پوش کنید!

غیــر غم دار و ندارم به جهان چیست مگـر؟
رشک, کمتــــر به منِ هستـی بر دوش کنیـد

خـــط بطلان به ســــر نامه هستی بکشیـد
پـــاره این لــوح سبک پایه ی مخدوش کنیـد

سخن سوختگان طـــــرح جنــــون می ریـزد
عـــاقلان، گفتــــــه ی عشاق فراموش کنیـد

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 11:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1392

موج موج آرزو

سلام


عشق ميخواهم ولی همراه اشك و آه نه!

رشته ی مستحكمی، بازی باد و كاه نه!


حس تنهايی تلخی، می كشد روح مرا

عشق ميخواهم, رفاقتهای گاه يا بيگاه نه!


طاقت تاريكی و سرما ندارم، زين سبب

آفتابی گرم می خواهم، فروغ ماه نه!


عشق پاكی, رنگ نور و نرم از جنس حرير

عشق سوزانی، ولی يك شعله ی گمراه نه!


الفتی ديرينه ميخواهم رها از مرزها

يار و همراهی، ولی در بُعد سال و ماه نه!


جاده ناپيدا و من در جستجوی همسفر

همسفر تا انتها، تا نيمه های راه نه


ميتوان از هرچه در دنيا به آسانی گذشت

از وفا و عشق حتی لحظه ای كوتاه نه!


نيست چيزی در تنم جز موج موج آرزو

عشق ميخواهم "ستاره"! حسرتی جانكاه نه!


شاعر : خانم علیخانی


خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 3:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام فروردین 1392

شاعر: ناصر حامدی

سلام

من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمه‌سر و دربـ‌‌دری نیست

بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامه‌بری نیست

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست

تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست


خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 7:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اسفند 1391

استاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

سلام

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند


همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند

ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند

نای ما خامُش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند


طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 5:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم آذر 1391

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن ...

سلام

سرکار یکدفعه این بیت رو با خودم زمزمه کردم

از  درد  سخن  گفتن  و از درد   شنیدن --- با مردم  بی  درد  ندانی که  چه  دردیست

کل شعرش رو پست کردم

باز آ که چون برگ خزانم رخ زردیست      -     با یاد  تو  دمساز دل من    دم  سردیست

گر رو به تو آورده ام از روی نیازیست       -       ور دردسری می دهمت از سر دردیست

از  راهروان  سفر عشق  در این  دشت   -   گلگونه  سرشکی ست اگر راه  نوردیست

 در عرصه  اندیشه من با که  توان گفت   -   سرگشته چه فریاد و خونین چه نبردیست

غم خوار به جزدرد و وفادار به جزدرد       -    جزدرد که دانست که این مرد چه مردیست

از  درد  سخن  گفتن  و از درد شنیدن    -   با مردم  بی  درد  ندانی که  چه  دردیست

چون جام شفق موج زند خون به دل من   -    با این همه دور از تو مرا چهره زردیست

محمد رضا رحمانی یار احمدی(مهرداد اوستا)

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 10:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم مهر 1391

غزلی چاپ نشه از فاضل نظری

سلام

این غزل از آقای فاضل نظری در کتاپی چاپ نشده


ای رفته كم‌ كم از دل و جان، ناگهان بيا
مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا

قصد من از حيات، تماشای چشم توست

ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بيا

چشم حسود كور، سخن با كسی مگو

از من نشان بپرس ولی بی نشان بيا

ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن

بی آنكه دلبری كنی از اين و آن بيا

 
قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا



خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 9:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم خرداد 1391

فروغ

روز اول با خودم گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز ميگفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم ...

ظلمت زندان مرا ميكشت
باز  زندانبان خود بودم
آن من ديوانه ی عاصی
در درونم   های و هو  ميكرد
مشت بر ديوار ها ميكوفت
روزنی را جستجو ميكرد
ميشنيدم  نيمه شب  در خواب
های های گريه هايش را
در صدايم گوش ميكردم
درد سيال صدايش را
شرمگين میخواندمش  بر خويش
از چه بيهوده گريانی؟
در ميان گريه میناليد:
دوستش دارم نمیدانی ؟

روزها رفتند و من ديگر خود نمیدانم   كدامينم ؟
آن من سر سخت مغرورم  يا  من مغلوب  ديرينم ؟

بگذرم گر از سر پيمان
میكشد اين غم  دگر بارم
مینشينم شايد او آيد
عاقبت به ديدارم
نوشته شده توسط مصطفي در 3:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم خرداد 1391

مهدی اخوان ثالث -- م.امید

سلام


ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را 

باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را 



با شتابِ ابرهای نیمه شب می رفت و بود

پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را 


چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس

روشنی می داد مشکین جامه های خویش را


گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش

تا بپوشد خنده های نابجای خویش را


می درخشید از میان تیرگی ها گردنش 

چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را


گفته بودم " بعد ازین باید فراموشش کنم"

دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را


دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل

گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را


این چه ذوق و اضطراب ست؟ این چه مشکل حالتی ست؟

با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را


تا به من نزدیک شد، گفتم "سلام ای آشنا"

گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را


کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر "امید"

آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را


خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 12:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

مولانا

سلام


ز خاك من اگر گندم برآيد
از آن گر نان پزي مستي فزايد

خمير و نانبا ديوانه گردد
تنورش بيت مستانه سرايد

اگر بر گور من آيي زيارت
تو را خرپشتهام رقصان نمايد

ميا بي دف به گور من برادر
كه در بزم خدا غمگين نشايد

زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افيون و نقل يار خايد

بدري زان كفن بر سينهبندي
خراباتي ز جانت در گشايد

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر كاري به لابد كار زايد

مرا حق از مي عشق آفريدست
همان عشقم اگر مرگم بسايد

منم مستي و اصل من مي عشق
بگو از مي به جز مستي چه آيد؟

به برج روح شمس الدين تبريز
بپرد روح من يك دم نپايد


خدانگهدار
نوشته شده توسط مصطفي در 6:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391

سعدی شیرازی

سلام

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم

ز دوستان به جفا سیرگشت , مردی نیست
جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم

چو میتوان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 8:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391

مولانا

سلام


پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ، ای رونق بستان من

چون می روی بی‌ من مرو ، ای جان جان بی‌ تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ، ای مشعل تابان من

هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری ، در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم ، شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من ، وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا ، بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ، ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم ، وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده ، در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ، وی چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو ، وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی ، یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی ، تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها ، وی کان پیش از کان‌ها

ای آنِ بیش از آن‌ها ، ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست ، گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست ، ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من ، باشد فغان و آه من

بر بوی شاهنشاه من ، هر لحظه‌ ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا ، تا شد ز خورشیدت جدا

بی تو چرا باشد چرا ، ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ، ره دان من ، ره بین من

ای فارغ از تمکین من ، ای برتر از امکان من

نوشته شده توسط مصطفي در 7:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم فروردین 1391

وحشی بافقی

سلام


دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد

همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد

ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد

بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد

می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد


خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 8:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم فروردین 1391

براي تو...

بین من و تو چیزی دیوار نخواهد شد
ور فاصله نیز افتد بسیار نخواهد شد
با عشق، تنفس هم یک حادثه ی تازه ست
در قصه ما چیزی تکرار نخواهد شد
تا سقف و ستون باشند دست من و چتر تو
بر ما شبحی حتی آوار نخواهد شد...
از دیده سفر کردن ، آغاز ز دل رفتن
هر بار اگر می شد اینبار نخواهد شد
شاید دلی از یک دل آزرده شود ، اما
هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد

حسین منزوی
نوشته شده توسط مصطفي در 8:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم اسفند 1390

فروغ فرخزاد

سلام


ميروم خسته و افسـرده و زار

سـوي منزلگــه ويرانه خويش

به خـدا مي برم از شهـــر شما

دل شوريــده و ديوانــه خويش

 

مي برم تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گنـاه

شستشويش دهم از لكه عشــق

زين همـــه خواهش بيجا وتباه

 

مي برم تا زتو دورش ســـازم

زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال

مي برم زنـــده بگورش سازم

تا از اين پس نكنــد ياد وصال

 

ناله مي لرزد ومي رقصد اشك

آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن

از تو ، اي چشمه جوشان گناه

شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من

 

بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم

دست عشق آمد و از شاخـم چيد

شعلــه آه شدم  ،  صــد افسوس

كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد

 

عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست

ميروم، خنده به لب،خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميـــــد عبث بي حاصــــل

(فروغ فرخزاد)


خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 2:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم دی 1390

محمدعلی بهمنی

سلام
پنهان که پشت صورتک پیرسالی ام
آیینه نیز فهم نیارد چه حالی ام

گل کرده باز شیطنتم بعد از سال ها
باید بیایی و بدهی گوشمالی ام

آنقدر پرسه می زنم این کوچه را که تا باور کنی
که گمشده این حوالی ام

من که به رستخیز زبان وا نمی کنم
فریاد می شوم که : بدون تو خالی ام

حالا تو خیره ای به من و شرم جاری ام
می آورد به یاد تو شاید زلالی ام

در این محله باز به دنبال چیستی ؟
در این محله ؟ در به در خوش خیالی ام

باز آمدم که از تو بگیرم سراغ خویش
دارم که لال می شوم از بی سوالی ام

با خویش ِ خویش : رنگ پریده ، چه گونه ای ؟
با خویش ِ خویش : عالی ام ای خویش عالی ام

زنجره ای ست عشق و تفاوت نم کند
پیرانه نیز حلقه ای از این توالی ام

آن قالی ام که ارزشم افزوده می شود
وقتی که در تهاجمی از پایمالی ام

خاکم که موزه های جهان غبطه می خورند
بر شوکت ِ همیشه ی ِ روح ِ سفالی ام
محمد علی بهمنی

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 6:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم آذر 1390

نیما یوشیج

سلام
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است ؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا شدمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 12:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم آبان 1390

مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)

سلام

راز تو فاش می کنم ، صبر نماند بیش از این
بیش فلک نمی‌کشد ، درد مرا و نی زمین

این دل من چه پُرغم است ، وان دل تو چه فارغ است
آن رخ تو چو خوب چین ، وین رخ من پر است چین

تا که بسوزد این جهان ، چند بسوزد این دلم
چند بود بتا چنان ، چندگَهی بود چنین

سِرِّ هزارساله را  مستم و فاش می کنم
خواه ببند دیده را ، خواه گشا و خوش ببین

شور مرا چو دید مه ، آمد سوی من زِ رَه
گفت مده ز من نشان ، یار تواَم و همنشین

خیره بماند جان من ، در رخ او دمی و گفت
ای صنمِ خوشِ خوشین ، ای بت آب و آتشین

ای رخ جان فزای او ، بهر خدا همان همان
مُطرب دلربای من ، بهر خدا همین همین

عشق تو را چو مفرشم ، آب بزن بر آتشم
ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 10:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390

وحشی بافقی

سلام
قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست
مرد صاحب درد، دردِ مرد، می‌داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

رنج آنهایی  که تخم آرزویی  کشته‌اند
آنکه نخل حسرتی پرورد ، می‌داند که چیست

آتش سردی که بُگدازد درون سنگ را
هرکرا بودست آه سرد، می‌داند که چیست

بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبهٔ این نرد می‌داند که چیست

قطره‌ای از بادهٔ عشقست سَدِ دریای زهر
هر که یک پیمانه زین مِی‌ خورد، می‌داند که چیست

وحشی آنکس را که خونی چند رفت ، از راه چشم
علت  آثار  روی  زرد  می‌داند که چیست

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 1:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم مهر 1390

بسیار زیبا از مهدی جهاندار

خوده خوده مشهد


سلام
آدم كجا ز ميوه ممنوعه چيده بود؟
ابليس با خدا به تفاهم رسيده بود

اثباتش اينكه سجده نميكرد با غرور،
روزي كه پشت كل ملائك خميده بود

انسان به هر جهت ، به معلم نياز داشت،
قاتل كسي بود ، كه كلاغ آفريده بود

يوسف نه از حيا به زليخا نظر نداشت ،
بيچاره تا به حال زليخا نديده بود ...

زندان به داد يوسف بي پيرهن رسيد،
او نيز ور نه جامه عصمت دريده بود

اين حرفها به قيمت جانم تمام شد...
مانند اين غزل كه به پايان رسيده بود


خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 11:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام شهریور 1390

روزگار

سلام

نمیدونم از کیه !!!
به مناسبت حضور این غریبِ در وطن ، در وطن
یك نفر از كوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبردركوچه های شهر ما پیچیده است

دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است

عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های كوچه باغی چیده است

عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است

یك چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمكش را هیز چشمی ، خیره سر دزدیده است

می روم از شهر این دل سنگهای كور دل
یك نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است

خدانگهدار
نوشته شده توسط مصطفي در 11:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم شهریور 1390

توهم 10 سال بعد از حسین غیاثی

سلام

با امید شادی و نشاط برای همه ی دوستان ، به زودی روند اشعار وبلاگ رو تغییر میدم
ولی
این شعر رو با اینکه اصلا از مفهوم و توهمش خوشم نیومد و اهانت به شعور انسانی میدونم ، پست میکنم
فکر میکنم بهتره بفرستیم برای سیاوش قمیشی یا محسن یگانه برای موزیک بعدیشون ، چون بین جوانان افسرده ی ایران عزیزمون بسیار مورد پسند قرار میگیره

ده سال بعد از حال این روزام
با کافه های بی تو درگیرم
گفتم جهان بی تو یعنی مرگ
ده سال ِ رفتی و نمی میرم

ده سال بعد از حال این روزام
تو توی آغوش یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست
تو بهتر از قرصای اعصابی

ده سال بعد از حال این روزام
من چهل سالم می شه و تنهام
با حوصله ،قرمز،سفید ، آبی
رنگین کمون می سازم از قرصام

می ترسم از هر چی که جا مونده
از ریمل ِ با گریه ها جاری
از سایه روشن های بعد از ظهر
از شوهری که دوستش داری

گرم ِ هم آغوشی و لبخندین
توُ بستر ِ بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهاییم روشن بود
مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و می بندم
با بوسه های تلخ هر جایی
ده سال ِ وقتی شعر می خونم
لبخند ِ روی صندلی هایی

یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی ِ یه کافه
بارون دلم می خواد ،هوا اما
مثل موهای دخترت صافه

حسین غیاثی
خدانگهدار
 

نوشته شده توسط مصطفي در 1:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390

آخرین دیدار

سلام


عصر تلخی بود ، عصر آخرین دیدارمان

آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت

مهربان بودی و آن ایمان دریایی هنوز

موج می زد در "خدا پشت و پناهت" گفتنت

آخرین دیدار گفتم : عذر می خواهم عزیز!

آخرین باری که دیدم ، غرق خون دیدن ، منت

"حسین منزوی"


خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 0:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم مرداد 1390

گذر روزگار

سلام

www.javananepir.com

با اعلام این خبر که وبلاگ "جوانان پیر" وارد ششمین سال فعالیت خودش شد ، خوشحالم که تونستم کاری رو کم و بیش ، خوب و بد ، ضعیف و قوی ، بالاخره انجام بدهم و یک مجموعه ای از اشعار و مطالبی که برای خودم جالب بود رو با دوستان عزیزم به اشتراک بگذارم

مطالعه ، همیشه خوندن کتابی چاپی نیست ، به نظر من حتی دیدن تلویزیون و تماشای یک فیلم هم نوعی مطالعه و کسب علم است

بنابراین خوشحالم که خودم در این زمینه هم مطالعه داشتم و در طول این 5 سال ، زمینه ای برای مطالعه ی دیگران هم ایجاد کردم

و اما موضوع دیگری که حتما باید بیان کنم ،

نام یکتا و بدون نظیر این وبلاگ که من با تعصی به دیوان حافظ علیه الرحمه ، در مرداد ماه 1385 انتخاب کردم ، در طول این 5 سال همیشه مورد پسند بینندگان بوده و توانسته در جستجوی گوگل (چه به فارسی و چه انگلیسی) همیشه در رنکینگ اول قرار بگیره و حدود یک سال قبل هم دامین این نام رو خریداری کردم و آدرس وبلاگ رو به آدرس سایت تغییر دادم

تا اینکه این روزها با مشاهده و آنالیز بینندگان و تعدادشان متوجه خطاهایی شدم و با جستجو متوجه شدم وبلاگهای جدیدی دقیقا با همین نام ، در دیگر شرکتهای ارایه دهنده ی وبلاگ ایجاد شده و حتی جایی خود را به عنوان وبلاگ دامین "جوانان پیر" معرفی کرده اند و حتی با قباحت تمام مطالب وبلاگ من رو بدون حتی کوچکترین تغییری و بدون ذکر منبع منتشر کرده اند

و در جایی یکی از این سایتهای تبلیغاتی با لینک کردن این سایت ، تمام تغییراتی که در وبلاگ ایجاد شود رو دقیقا در صفحه ی خودش که حاوی تعداد زیادی تبلیغات است قرار میدهد

 تا اگر کسی هرکدام از لغات موجود در این وبلاگ رو جستجو کرد به صفحه ی آنها هدایت شود ، که این دقیقا دزدی اینترنتی محسوب شده و از طریق قانونی در حال پیگیری هستم(ولی گویا آنچه به جایی نمیرسد فریاد است)

با اینکه من هم فقط یک وبلاگ دارم اما حقوق دامین من مورد تعرض قرار گرفته

پس ، از تمام دوستان خواهش میکنم اگر جایی مطلبی با نام "جوانان پیر" دیدند به من خبر بدهند

و همچنین اگر دوستان لطف کنید و در گوگل لاگین کنید و "جوانان پیر" را جستجو کنید(فارسی و انگلیسی) و لینک دامین و وبلاگ من رو به عنوان نتیجه ی جستجوی مورد نظر به گوگل اعلام کنید(با انتخاب ستاره ی کنار لینک یا انتخاب علامت مثبت کنار لینک) به من در این راه کمک بزرگی میکنید و من هم با همتی بیشتر به انتشار اشعار زیبای پارسی ادامه میدهم

در زیر برخی از این لینکهای سوءاستقاده کننده و خاطی رو ببینید

1. دزدی شاهکار در روز روشن http://javananepir.cafeserial.ir

2. http://javananepir.blogdoon.com

همیشه شاد و سربلند باشید

مصطفی امیدی

www.javananepir.com

نوشته شده توسط مصطفي در 1:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم مرداد 1390

باز هم حافظ و روزهایی در آنسر دنیا و تنها

سلام

در سفر و دور و دستها هستم هر روز یک کشور ولی فقط ...

این شعر حافظ این روزها فکرم رو به خودش مشغول کرده بود و هی با خودم زمزمه میکردم


بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل کرد

طوطی ای را به خيال شکری دل خوش بود
ناگهش سيل فنا ، نقش امل باطل کرد

قره العين من آن ميوه دل يادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

ساروان ! بار من افتاد ، خدا را مددی
که اميد کرمم همره اين محمل کرد

روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فيروزه ، طربخانه از اين کهگل کرد

آه و فرياد ، که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

نزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ايام مرا غافل کرد


خدانگهدار












نوشته شده توسط مصطفي در 3:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم خرداد 1390

غزلی در نتوانستن

سلام

سیدرضا محمدی از چهره‌های شاخص شاخه ایرانی شعر افغانستان است و از صداهای منحصر به فرد جریان شعر امروز ایران. با زبان و بیانی مخصوص به خود و خیالی که گاه ترکیبات تصویری‌اش از حد فهم و سطح زیبایی‌شناسی مخاطب بیرون می‌زد.
سیدرضا مدتی است که در انگلستان ساکن است، اما مثل همة حقیقتاً شاعرانِ پارسی‌گو، هنوز با زبان فارسی و در زبان فارسی می‌زید. تازه‌ترین شعر او را می‌خوانید، که چه‌بسا حاصل رسوب همه آن تجربیات زبانی و خیالی ایام جوانی است.

 


من همینگونه که گشته سپری خوشبختم

من به این زندگیِ دربه دری خوشبختم


من نسیمم، نفس‌آرایِ جهانِ دگران

به خوشی‌های جهانِ دگری خوشبختم


روز با وعده ی بیهوده ی شب خوشحالم

شب به امید نسیم سحری خوشبختم


ماهتابا! تو و دارایی و عیشت، خوش باش

من و تنهایی و بی پا و سری؛ خوشبختم


ماهتابا! تو همین قدر که در بیکاری

از سر کوچه ی ما میگذری خوشبختم


تنِ تو نقرة بازارِ جواهرسازیست

من به دیدار تو در نقره‌ گری خوشبختم


من همین‌ قدر که در حلقه ی انگشتر شاه

دلِ درویشِ مرا هم ببری ، خوشبختم


من نسیمم، چه‌ کسی دیده نسیمی اهلی؟

من همینگونه که هستم سفری ، خوشبختم


روزها رفت و ازین سان به جهان رد شده‌ام

باز این‌ سان که بگردد سپری خوشبختم

سید رضا محمدی
26 آذر 1389

خدانگهدار

نوشته شده توسط مصطفي در 8:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر