جمعه سی ام فروردین 1392
شاعر: ناصر حامدی
من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست
مانند من آسیمهسر و دربـدری نیست
بسیار برای تو نوشتم غم خود را
بسیار مرا نامه، ولی نامهبری نیست
یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست
خدانگهدار
دوشنبه هفتم اسفند 1391
استاد محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
نای ما خامُش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند
خدانگهدار
سه شنبه بیست و یکم آذر 1391
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن ...
سلام
سرکار یکدفعه این بیت رو با خودم زمزمه کردم
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن --- با مردم بی درد ندانی که چه دردیست
کل شعرش رو پست کردم
باز آ که چون برگ خزانم رخ زردیست - با یاد تو دمساز دل من دم سردیست
گر رو به تو آورده ام از روی نیازیست - ور دردسری می دهمت از سر دردیست
از راهروان سفر عشق در این دشت - گلگونه سرشکی ست اگر راه نوردیست
در عرصه اندیشه من با که توان گفت - سرگشته چه فریاد و خونین چه نبردیست
غم خوار به جزدرد و وفادار به جزدرد - جزدرد که دانست که این مرد چه مردیست
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن - با مردم بی درد ندانی که چه دردیست
چون جام شفق موج زند خون به دل من - با این همه دور از تو مرا چهره زردیست
محمد رضا رحمانی یار احمدی(مهرداد اوستا)
خدانگهدار
چهارشنبه پنجم مهر 1391
غزلی چاپ نشه از فاضل نظری
سلام
این غزل از آقای فاضل نظری در کتاپی چاپ نشده
مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا
قصد من از حيات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بيا
چشم حسود كور، سخن با كسی مگو
از من نشان بپرس ولی بی نشان بيا
ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن
بی آنكه دلبری كنی از اين و آن بيا
قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا
خدانگهدار
شنبه ششم خرداد 1391
مهدی اخوان ثالث -- م.امید
سلام
پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را
روشنی می داد مشکین جامه های خویش را
تا بپوشد خنده های نابجای خویش را
می درخشید از میان تیرگی ها گردنش
چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را
آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را
خدانگهدار
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
مولانا
سلام
یکشنبه بیستم فروردین 1391
وحشی بافقی
سلام
دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد
خدانگهدار
یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
براي تو...
ور فاصله نیز افتد بسیار نخواهد شد
با عشق، تنفس هم یک حادثه ی تازه ست
تا سقف و ستون باشند دست من و چتر تو
از دیده سفر کردن ، آغاز ز دل رفتن
هر بار اگر می شد اینبار نخواهد شد
شاید دلی از یک دل آزرده شود ، اما
یکشنبه هفتم اسفند 1390
فروغ فرخزاد
سلام
ميروم خسته و افسـرده و زار
سـوي منزلگــه ويرانه خويش
به خـدا مي برم از شهـــر شما
دل شوريــده و ديوانــه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گنـاه
شستشويش دهم از لكه عشــق
زين همـــه خواهش بيجا وتباه
مي برم تا زتو دورش ســـازم
زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال
مي برم زنـــده بگورش سازم
تا از اين پس نكنــد ياد وصال
ناله مي لرزد ومي رقصد اشك
آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن
از تو ، اي چشمه جوشان گناه
شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من
بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم
دست عشق آمد و از شاخـم چيد
شعلــه آه شدم ، صــد افسوس
كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد
عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست
ميروم، خنده به لب،خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميـــــد عبث بي حاصــــل
(فروغ فرخزاد)
خدانگهدار
شنبه هفدهم دی 1390
محمدعلی بهمنی
محمد علی بهمنی
خدانگهدار
سه شنبه هفدهم آبان 1390
مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی)
خدانگهدار
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390
وحشی بافقی
خدانگهدار
شنبه شانزدهم مهر 1390
بسیار زیبا از مهدی جهاندار
سلام
خدانگهدار
چهارشنبه سی ام شهریور 1390
روزگار
نمیدونم از کیه !!!
به مناسبت حضور این غریبِ در وطن ، در وطن
خدانگهدار
جمعه یازدهم شهریور 1390
توهم 10 سال بعد از حسین غیاثی
با امید شادی و نشاط برای همه ی دوستان ، به زودی روند اشعار وبلاگ رو تغییر میدم
ولی
این شعر رو با اینکه اصلا از مفهوم و توهمش خوشم نیومد و اهانت به شعور انسانی میدونم ، پست میکنم
فکر میکنم بهتره بفرستیم برای سیاوش قمیشی یا محسن یگانه برای موزیک بعدیشون ، چون بین جوانان افسرده ی ایران عزیزمون بسیار مورد پسند قرار میگیره
خدانگهدار
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390
آخرین دیدار
عصر تلخی بود ، عصر آخرین دیدارمان
آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت
مهربان بودی و آن ایمان دریایی هنوز
موج می زد در "خدا پشت و پناهت" گفتنت
آخرین دیدار گفتم : عذر می خواهم عزیز!
آخرین باری که دیدم ، غرق خون دیدن ، منت
"حسین منزوی"
خدانگهدار
شنبه هشتم مرداد 1390
گذر روزگار
سلام
www.javananepir.com
با اعلام این خبر که وبلاگ "جوانان پیر" وارد ششمین سال فعالیت خودش شد ، خوشحالم که تونستم کاری رو کم و بیش ، خوب و بد ، ضعیف و قوی ، بالاخره انجام بدهم و یک مجموعه ای از اشعار و مطالبی که برای خودم جالب بود رو با دوستان عزیزم به اشتراک بگذارم
مطالعه ، همیشه خوندن کتابی چاپی نیست ، به نظر من حتی دیدن تلویزیون و تماشای یک فیلم هم نوعی مطالعه و کسب علم است
بنابراین خوشحالم که خودم در این زمینه هم مطالعه داشتم و در طول این 5 سال ، زمینه ای برای مطالعه ی دیگران هم ایجاد کردم
و اما موضوع دیگری که حتما باید بیان کنم ،
نام یکتا و بدون نظیر این وبلاگ که من با تعصی به دیوان حافظ علیه الرحمه ، در مرداد ماه 1385 انتخاب کردم ، در طول این 5 سال همیشه مورد پسند بینندگان بوده و توانسته در جستجوی گوگل (چه به فارسی و چه انگلیسی) همیشه در رنکینگ اول قرار بگیره و حدود یک سال قبل هم دامین این نام رو خریداری کردم و آدرس وبلاگ رو به آدرس سایت تغییر دادم
تا اینکه این روزها با مشاهده و آنالیز بینندگان و تعدادشان متوجه خطاهایی شدم و با جستجو متوجه شدم وبلاگهای جدیدی دقیقا با همین نام ، در دیگر شرکتهای ارایه دهنده ی وبلاگ ایجاد شده و حتی جایی خود را به عنوان وبلاگ دامین "جوانان پیر" معرفی کرده اند و حتی با قباحت تمام مطالب وبلاگ من رو بدون حتی کوچکترین تغییری و بدون ذکر منبع منتشر کرده اند
و در جایی یکی از این سایتهای تبلیغاتی با لینک کردن این سایت ، تمام تغییراتی که در وبلاگ ایجاد شود رو دقیقا در صفحه ی خودش که حاوی تعداد زیادی تبلیغات است قرار میدهد
تا اگر کسی هرکدام از لغات موجود در این وبلاگ رو جستجو کرد به صفحه ی آنها هدایت شود ، که این دقیقا دزدی اینترنتی محسوب شده و از طریق قانونی در حال پیگیری هستم(ولی گویا آنچه به جایی نمیرسد فریاد است)
با اینکه من هم فقط یک وبلاگ دارم اما حقوق دامین من مورد تعرض قرار گرفته
پس ، از تمام دوستان خواهش میکنم اگر جایی مطلبی با نام "جوانان پیر" دیدند به من خبر بدهند
و همچنین اگر دوستان لطف کنید و در گوگل لاگین کنید و "جوانان پیر" را جستجو کنید(فارسی و انگلیسی) و لینک دامین و وبلاگ من رو به عنوان نتیجه ی جستجوی مورد نظر به گوگل اعلام کنید(با انتخاب ستاره ی کنار لینک یا انتخاب علامت مثبت کنار لینک) به من در این راه کمک بزرگی میکنید و من هم با همتی بیشتر به انتشار اشعار زیبای پارسی ادامه میدهم
در زیر برخی از این لینکهای سوءاستقاده کننده و خاطی رو ببینید
1. دزدی شاهکار در روز روشن http://javananepir.cafeserial.ir
2. http://javananepir.blogdoon.com
همیشه شاد و سربلند باشید
مصطفی امیدی
www.javananepir.com
شنبه یکم مرداد 1390
باز هم حافظ و روزهایی در آنسر دنیا و تنها
در سفر و دور و دستها هستم هر روز یک کشور ولی فقط ...
این شعر حافظ این روزها فکرم رو به خودش مشغول کرده بود و هی با خودم زمزمه میکردم
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل کردطوطی ای را به خيال شکری دل خوش بود
ناگهش سيل فنا ، نقش امل باطل کردقره العين من آن ميوه دل يادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کردساروان ! بار من افتاد ، خدا را مددی
که اميد کرمم همره اين محمل کردروی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فيروزه ، طربخانه از اين کهگل کردآه و فرياد ، که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کردنزدی شاهرخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ايام مرا غافل کرد
خدانگهدار
شنبه چهاردهم خرداد 1390
غزلی در نتوانستن
سیدرضا مدتی است که در انگلستان ساکن است، اما مثل همة حقیقتاً شاعرانِ پارسیگو، هنوز با زبان فارسی و در زبان فارسی میزید. تازهترین شعر او را میخوانید، که چهبسا حاصل رسوب همه آن تجربیات زبانی و خیالی ایام جوانی است.
من همینگونه که گشته سپری خوشبختم
من به این زندگیِ دربه دری خوشبختم
من نسیمم، نفسآرایِ جهانِ دگران
به خوشیهای جهانِ دگری خوشبختم
روز با وعده ی بیهوده ی شب خوشحالم
شب به امید نسیم سحری خوشبختم
ماهتابا! تو و دارایی و عیشت، خوش باش
من و تنهایی و بی پا و سری؛ خوشبختم
ماهتابا! تو همین قدر که در بیکاری
از سر کوچه ی ما میگذری خوشبختم
تنِ تو نقرة بازارِ جواهرسازیست
من به دیدار تو در نقره گری خوشبختم
من همین قدر که در حلقه ی انگشتر شاه
دلِ درویشِ مرا هم ببری ، خوشبختم
من نسیمم، چه کسی دیده نسیمی اهلی؟
من همینگونه که هستم سفری ، خوشبختم
روزها رفت و ازین سان به جهان رد شدهام
باز این سان که بگردد سپری خوشبختم
26 آذر 1389
خدانگهدار
پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش!
كه مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب...
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحر گاه كسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّام نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر ، دگر مستی نیست
كه تو در وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر سحرخیزی نیستخدانگهدار
چهارشنبه هفدهم فروردین 1390
شعر کامل "آوار عید" از "م.امید"
آوار عید
بسکه همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود
می دهم خود را نوید سال بهتر ، سالهاست
گر چه هر سالم بتر از پار می آید فرود
در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل ، بار ، می آید فرود
رنگ راحت کو به عمر ، – این تیر پرتاب اجل-؟
می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود
شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید ، پردۀ خمار می آید فرود
بهر یک شربت شهادت ، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود
وارثم من تخت عیسی را ، شهید ثالثم
وقت شد ، منصور اگر از دار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید ، اُمید!
بسکه همپایش غم و ادبار می آید فرود
م.اُمید
خدانگهدار
دوشنبه یکم فروردین 1390
تبریک سال نو به سبک مرحوم اخوان ثالث
سلام
ساعت 1:50 بامداد اول فرودین 1390 به وقت ایران
مطابق
ساعت 6:20 بعد از ظهر 29 اسفند 1389 به وقت واشینگتن
یک ساعت قبل از تحویل سال نو
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود
می دهم خود را نوید سال ِ بهتر ، سالهاست
گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود
در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود
سال خوب و پربرکتی رو برای همه ی دوستان عزیز از حضرت حق در پناه صاحب عصر تمنا دارم
خدانگهدار
چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389
فال نیک - مرحوم قیصر امین پور
سلام
شنبه چهاردهم اسفند 1389
به مناسبت اسفند و اولین و بیست و ششمین سالگرد
سلام
یک مرد خوشبخت
پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی؟
گفت: فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام
گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟
گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام
گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟
گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام
گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای!
گفت : هم از باده خور بیزار و هم از باده ام
گفت : از جام وصال
نازنینی سرخوشی ؟
گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام
گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای!
گفت :من در راه برد و باخت پا ننهاده ام
گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟
گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام
گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟!
گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام
گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟
گفت : من مستضعف و مسکین مادرزادی ام
گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟!
گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام
گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟
گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام
گفت : بیکاری و بی پولی؟ پس این شادی ز چیست ؟!
.
.
.
.
گفت : یک زن داشتم،اینک طلاقش داده ام
خدانگهدار
جمعه بیست و نهم بهمن 1389
غزل 78 حافظ
سلام
ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت
بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت
يارب مگيرش ار چه دل چون كبوترم
افكند و كشت و عزت صيد حرم نداشت
با اين همه هر آن كه نه خوارى كشيد ازو
هر جا كه رفت هيچ كسش محترم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد و گرنه يار
حاشا كه رسم لطف و طريق كرم نداشت
ساقى بيار باده و با مدعى بگوى
انكار ما مكن كه چنين جام جم نداشت
هر راهرو كه ره به حريم درش نبرد
مسكين بريد وادى و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوى فصاحت كه مدعى
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت
خدانگهدار
جمعه دهم دی 1389
سفرت سلامت اما ...ء
سلام
من که خوابم نمیبرد
خواب و راحتم راگرفته بیتابی
عشق من! نیمههای شب شده و
تو در آغوش همسرت خوابی
ازتوعمری گذشته اما من
... باخودم فکر میکنم که هنوز
تو همان دختر جوان هستی
با همان گونههای سرخابی
فرض کن این اتاق پیش من است و
همین تخت با من خوشبخت
فرض کن این لباس خواب سفید
فرض کن این ملافهی آبی
اتفاقا شبی رباطکریم
زیر باران من خراب شود
اتفاقا تو هم پس از باران
اثری از خودت نمییابی
پرده را میزنم کنار
امشب از شب پیش هم سیاهتر است
فرض کن اتفاقا امشب هم
نیستی و به من نمیتابی
پس کجا رفته آن دو چشم قشنگ؟
آن دو تا چشم کوچک دلتنگ
کو دل تنگ کوچکت؟
کو آن صورت مهربان مهتابی؟
در کنارت کسیکه میخوابد
گونهات را چگونه میبوسد؟
آه... او را چگونه میبوسی؟!
در کنارش چگونه میخوابی؟!
باز هم قرص دیگری خوردم
بلکه مُردم، دل از تو هم کندم
و خودم را به سختی آکندم
به همین خوابهای مردابی
... نتوانستم از تو دل بکنم
شب فردا به یادت افتادم
ساعتم را که کوک میکردم
فکر کردم کنار من خوابی
حسین صفا
خدانگهدار

